
امروز داشتم بخشی از کتاب ۱۹۸۴ نوشته جورج اورول به ترجمه محمدرضا اکبری از انتشارات فانوس دانش را میخواندم. دقایقی شروع به خواندنش کردم و در صفحات اولیه کتاب رمان به نوشته جالبی بر خوردم که نویسنده به آن از زبان شخصیت اول داستان اشاره دارد. در ادامه آن نوشته را برایتان میآورم.
در همان لحظه که این موضوع را خواندم، در آن دقایق فقط این نکته در ذهنم شکل گرفت که چه جالب و البته عجیب که برای نوشتن یادداشت روزانه به ۲۵ سال محکوم میشوی. بماند که اگر برای خیلی از ماها که به دلایل گوناگون از نوشتن فرار میکنیم، این موضوع اجرا میشد برعکس بود، ترغیب میشدیم بنویسیم. حتا بیشتر بنویسیم. انگار بسیاری اوقات محدودیت و موانع بیشتر ترغیبمان میکند آن کار خاص در اینجا مثلا نوشتن را انجام دهیم.
ماجرا آن محکومیت در این بخش از متن کتاب است: (بخشهایی را آوردم و بهم پیوسته نیست)
دفتر یادداشتی که اکنون از کشو بیرون آورده بود در این فکر دخیل بود. این دفترچه جلوة خاصی داشت. کاغذ اعلای آن با گذشت زمان به زردی گراییده بود از نوعی نبود که دست کم در چهل سال گذشته تولیده شده باشد. او فکر میکرد کتاب خیلی قدیمیتر از این باشد. نمیدانست آن را در ویترین سمساری کوچک کدام محله دیده، ولی بلافاصله به سرش زده بود آن را بخرد. …
به سرعت به مغازه رفته و کتاب را به دو دلار و پنجاه سنت خریده بود. در آن هنگام نمیدانست از آن چه استفادهای خواهد کرد. گذاشتن آن در کیف و آوردنش به خانه همراه با احساس گناه بود. با اینکه داخل آن چیزی نوشته نشده بود. داشتن آن خطرناک است.
اکنون در صدد بود نوشتن یادداشت روزانه را شروع کند. این کار غیرقانونی نبود(هیچ چیز غیرقانونی نبود؛ چون قانونی وجود نداشت)، اما اگر به این موضوع پی میبردند، به مرگ محکوم میشد یا دست کم ۲۵ سال به اردوی کار اجباری فرستاده میشد. وینستون سر قلم را به قلم وصل کرد و برای زدودن گردوغبار آن را مکید. این قلم عتیقه بود، حتا برای امضاء هم از آن استفاده نمیشد و او محرمانه و به دشواری آن را تهیه کرده بود. او احساس میکرد حیف است کاغذ اعلای زیبا با خودکار دیگری خط خطی شود. راستش عادت نداشت با دست بنویسد. به جز در یادداشتهای کوتاه، معمولا نوشتن هر مطلبی با دستگاه «بخوان و بنویس» انجام میگرفت. قلم را داخل مُرکب زد و لحظهای مردد شد. ترس وجودش را فراگرفته بود. عمل نوشتن امری سرنوشتساز بود. با حروف کوچک و دستهای لرزان بهصورت کجومعوج نوشت:
چهارم آوریل ۱۹۸۴
بیحرکت نشست. حس در ماندگی داشت، حتی به درستی نمیدانست که سال ۱۹۸۴ باشد. چیزی در همین حدود بود؛ زیرا او ۳۹ سال داشت و فکر میکرد سال ۱۹۴۴ یا ۱۹۴۵ بهدنیا آمده است و اینروزها مشخصکردن زمان در محدودة یکی دو سال محال بود.
ناگهان این فکر به ذهنش خطور کرد که یادداشتهایش را برای چه کسانی مینویسد؟ برای آیندگان، برای کسانی که هنوز بهدنیا نیامدهاند. ذهنش لحظهای به تاریخ مشکوک بالای صفحه اندیشید و سپس در تلاقی با دوگانهباوری واژه زبان جدید دچار تزلزل شد. برای اولینبار به بزرگی امانتی پی برد که بر دوش گرفته بود. چگونه میشد با آیندگان حرف زد. این کار محال بود. اگر آینده شبیه امروز باشد، دیگر کسی به حرفهای او گوش نمیدهد و در صورتیکه متفاوت از امروز باشد، رسالت او مفهوم خود را از دست میدهد.
مدتی گیج و منگ به صفحه کاغذ خیره شد. برنامه صفحة جاسوسی عوض شده بود و موزیک نظامی گوش خراشی پخش میشد. عجیب بود، نهتنها قدرت بیان را از دست داده بود، بلکه فراموش کرده بود دربارة چه موضوعی میخواست مطلب بنویسد. در طول هفتههای اخیر خود را برای چنین لحظهای آماده کرده بود و هیچگاه فکر نمیکرد جز شهامت به چیز دیگری نیاز داشته باشد. نوشتن ساده بود. کافی بود آنچه سالها در تنهایی با خود گفته بود روی کاغذ بیاورد. با این حال، اکنون حتا نمیتوانست در خلوت خودش هم حرف بزند. درد واریس هم با خارشی عذابآور شروعشده بود. جرئت خاراندن آن را نداشت؛ چون ملتهب میشد. ثانیهها سپری شد. او جز سفیدی کاغذ پیشِ رویش، خارش پوست قوزک پایش، هیاهوی موزیک و مستی خفیف ناشی از جین، قادر به درک چیز دیگری نبود.
ناگهان در اوج وحشت شروع به نوشتن کرد؛ بهدرستی نمیدانست چه مینویسد. دست خط ریز و بچگانهاش مثل تپه بالا و پایین میرفت. حروف بزرگ ابتدای جملهها و نقطة آخر آنها را از قلم میاندخت.
…
وینستون بهخاطر درد پایش از نوشتن باز ایستاد. نمیدانست چه چیزی او را به نوشتن این چرندیات وادار کرده بود. عجیب این بود که وقتی به نوشتن آنها روی آورده بود، خاطرات کاملاً متفاوتی به ذهنش راه یافته بود تا جایی که فکر نوشتن آنها را در سر پرورانده بود. اکنون میفهمید که بهدلیل اتفاقات بعدی ناگهان به سرش زده بود به خانه بیاید و شروع به نوشتن یادداشتهایش کند.
جهان فکر نویسندهای که برای جهانی بهتر میاندیشد



