
در این صفحه قرار است از این پس، کارهای نیک و مفیدی که در بین فعالیتهای روزانه خود در سال ۱۴۰۵ انجام دادم به صورت یادداشتی کوتاه در این بخش درج کنم.

فهرست کارهای مفیدی که امروز انجام دادید کدامند؟
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵- روز چهارشنبه
۱-خوردن ۲ لیوان آب صبح زود به محض بیدار شدن از خواب
۲-رفتن به سالن بدمینتون و با بچههای سالن به مدت یکونیم ساعت بدمینتون بازیکردن
۳- تفکیک زباله مثل همیشه، تفکیک زباله تر از خشک از جمله کاغذ، بماند که هر روز در تلاشم زباله کمتری تولید کنم و به حفظ محیط زیست و طبیعت کمک ویژه کنم.
۴-پیادهروی کردن به مدت نیمساعت
۵-رونویسی (تایپ) و خواندن یک صفحهی دیگر از پیدیاف کتاب رمان «شب هول» نوشته هرمز شهدادی.
۶-رونویسی انگلیسی(تایپ) از کتاب کاغذی “The practical writer” نوشته Edvard P. Baily, Philip A. Powell
۷-غذا دادن به کبوتر
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵- روز پنجشنبه
۱-غذا آماده کردم
۲-وبینار نویسنده ساز شرکت کردم
۳-سعی کردم طی روز ۸ لیوان آب بخورم
۴-رونویسی از کتاب «شب هول» نوشته «هرمز شهدادی»
۵-بهروزرسانی سایتم جهان فکر
۶-نوشتن روزانهنویسی
۷-از کتاب «گزیده غزلیات شهریار» یک شعر دیگر خواندم
۸-چند صفحه از کتاب اسب سیاه نوشته تاد رز – اوگی گاس خواندم.
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵- روز یکشنبه
۱-رونویسی (تایپ) یک صفحهای از کتاب شب هول هرمز شهدادی
۲-خوندن ۳۰ صفحه از کتاب پیدیاف «در حال و هوای روزگار جوانی نوشته شاهرخ مسکوب». همین که شروع کردم به خوندن، ناخودآگاه از همون صفحه اول مشتاق شدم بخونم و البته چند صفحه بیشتر بخونم. پس تصمیم گرفتم کنار نذارمش و بیشتر با حال و هوای اون دورانی که مسکوب بوده آشنا بشم. از آدمها، اسم خیابانونها، مکانها، کتابها و مقالاتی که میخونه و حتا نظرش رو هم میگه برام جالب بود.
۳-نیم ساعت پیادهروی کردم
۴-برای دقایقی کوتاه ساعت ۱۲:۳۰، به پنجره زلزده بودم و بارونی که نمنم میبارید رو نگاه میکردم، اینجور موقعها این منظره یعنی باریدن قطرات بارون حس خوبی بهم میده بهخصوص صداش آرامبخش. امسالم که از اول فروردین خداروشکر زنجان خیلی خوب بارون اومده و تا امروزم ادامه داشت.
۵-وبینار نویسنده ساز شرکت کردم، اول سر صحبت از گلهای خوشرنگی که از پیادهرو چیده شده بود و معرفی گلها شروع شد (گل شقایق، گل محمدی، گل نسترن، گل سوزنی و …) و کلی خندیدیم و بعد از دنبلان کوهی حرف شد. در ادامه این سوالات که نظرمون در مورد خودمون چیه؟ / نظرد دیگران در مورد خودمون چیه؟ طرح شد. و دنباله وبینار که تا ساعت ۱۸:۱۰ ادامه داشت با خواندن از شعری از حافظ به پایان رسید.
۶-ساعت ۱۸:۳۰ وبینار گُلی عزیز رو شرکت کردم که برای جلسه اول روزهای یکشنبه خیلی خوب بود. گلی یک صفحه از گلستان سعدی نوشته غلامحسین یوسفی از انتشارات خوارزمی رو اول خوندن و ما فقط گوش دادیم و بعد قرار شد هر کدوم ۵ دقیقه حس و حالمون از این یه صفحه و شعر سعدی در گلستان بگیم و اگر دوست داشتیم، دسترسی بگیریم و تصویری یا صوتی نظر بدیم. یه چند نفر هم دسترشی گرفتن و صحبت کردن.
۷-صبح که بیرون رفتم، سر خیابون به یه آقای حدودن ۵۰ ساله یا شاید کمی هم بیشتر برخوردم، نمیدونم ولی قیافهاش نمیخورد که بخواد کنار سطل زبالههای فلزی سطح شهر بیایسته و دنبال زباله بهدرد بخور میان زبالهها باشه. از کنارش رد شدم، ولی ذهنم پیشش موند تا جایی که پیادهروی کردم، اون لحظه پیش خودم گفتم یا میشه گفت یه جورایی دعا کردم، کاش هر چه زودتر وضعیت بهتر بشه و دیگه از این صحنهها طی روز نبینم یا حداقل کمتر ببینیم.
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵- روز سهشنبه
۱-با روزانه نویسی، امروز انجام کارهایی که پیگیری کرده بودم را در صفحه وردی در یکی از فایلهای سیستمم نوشته و ذخیره کردم
۲-از کتاب شب هول نوشته هرمز شهدادی یک صفحه دیگر خواندم و رونویسی کردم.
۳-از سایت یک دوست نویسنده دیدن کردم و مطالبی از سایتش را خواندم
۴-در سایت جهان فکر همین مطلب، یعنی یادداشت کارهای نیک روزانه نویسی را هوا کردم.
۳۰ اردیبشهت ۱۴۰۵- روز چهارشنبه
۱-رونویسی و روخوانی یک صفحهای از کتاب پیدیاف «شب هول» نوشته هرمز شهدادی.
۲-نیم ساعت پیادهروی کردم.
۳-برای امروز کارهایم را در فایل روزانه نویسی سیستمم، روزنگاری کردم.
۴- ورزش کردم
۵-به مدت یک ساعت، وبینار نویسنده ساز شرکت کردم
۶- کمک به خانمی در کارتبهکارتکردن ۵۰ هزار تومن که ماجرا داشت:
داستان را از اینجا بخوانید
۲ خرداد ۱۴۰۵- روز شنبه
۱-امروز در فایل روزنگاری، برگه روزانه نویسی را تا این ساعت که حدودن ۱۸:۴۹ هست را خط خطی کردم. همه اتفاقاتی که امروز افتاده بودم تا جایی که میشد یادداشت کردم.
۲-امروز حدود یک ساعت یا کمی هم بیشتر پیادهروی کردم. طرف صبح کاری داشتم و تصمیم گرفتم زودتر از خانه دربیایم و پیاده به آن مقصد برسم و خیلی هم مفید بود و اطرافم را هم بهتر و بیشتر دیدم. صد البته در آدمها بیشتر کاویدم تا خودم را بیشتر کشف کنم.
۳-امروز ده صفحه از کتاب قزلباش جلد دوم به قلم استاد حُسین مَسرور (سخنیار)- انتشارات سازمان مطبوعاتی مرجان خواندم.
۴- امروز یک صفحه از کتاب غزلیات شهریار را خواندم.
۵-امروز در مسیر پیادهروی به عینکسازی هم سر زدم. چون عینک دودیام که دو سه روز پیش دستهاش شکسته بود را داده بودم تعمیر کند. و امروز قرار بود به من تحویل دهد، منتها چنین نشد، چون تعمیرکار عینک گفت که قطعهاش پیدا نشد تا تعمیر کنیم، فردا بیایم برای تحویل عینک دودی.
۵ خرداد ۱۴۰۵- روز سه شنبه
۱-صبح که بیدار شدم، در دفتر صفحات صبحگاهی چند صفحهای نوشتم.
۲-از کتاب مجموعه شعرهای سهراب سپهری با نام «هشت کتاب»، یک شعر خواندم:
روشن شب:
«روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحی از ویرانههای دور.
گر به گوش آید صدایی خشک:
استخوان مرده میلغزد درون گور.
دیرگاهی ماند اجاقم سرد
و چراغم بینصیب از نور.
خواب دربان را به راهی برد.
بیصدا آمد کسی از در،
در سیاهی آتشی افروخت.
بیخبر اما
که نگاهی در تماشا سوخت.
گرچه میدانم که چشمی راه دارد بافسون شب،
لیک میبینم ز روزنهای خوابی خوش:
آتشی روشن درون شب.»
۳-از کتاب رمان تاریخی «ده قزلباش» از ۵ جلدش به قلم حُسین مَسرور (سخنیار)، جلد دوم هستم که امروز در ادامه ۱۶ صفحهاش را خواندم.
۴-از کتاب رمان پیدیاف «شب هول اثر هرمز شهدادی»، یک صفحه دیگر تایپ و رونویسی کردم.
۵-نیم ساعت پیادهروی کردم.
– امروز بیرون بودم و نزدیک ظهر در مسیرم میخواستم از خواربارفروشی (یا همان سوپر مارکت امروزی) محل خرید کنم. قبل رفتن به داخل مغازه، دیدم خانمی چادر مشکی به سر در کنار دختری ۸ و ۹ ساله ایستاده و دختری نوجوان ۱۵ – ۱۶ ساله هم روی صندلی چرخدار نشسته در کنار آن دو جلوی مغازه خواربار فروشی.
اول متوجه ماجرا نشدم. انگار منتظر چیزی بودند. رفتارشان نظرم را جلب کرد. تا داخل مغازه شوم حواسم بهشان بود. انگار قصد خرید نداشتند، ولی دم در مغازه ایستاده بودند. نمیدانم ولی ناخواسته حسابی نظرم بهشان جلب شد. ظاهرشان عادی بود
در همان حین، داخل مغازه چند نفری در حال خرید بودند، ازجمله خرید مرغ که هر کسی چند تا چند تا از یخچال برمیداشت و به سمت پیشخوان میرفت تا حساب شوند. بماند که فردا عید قربان بود. بماند که اینروزها مرغها با قیمتهای مختلف فروخته میشوند، و بماند که مشتری هم کم ندارند، و بماند که این روزها همین که پای مرغهای سر بریده به هر مغازه میرسد زود تمام میشوند. بماند که قیمتشان گاهی با گوشت قرمز برابری میکند. بماند که در آن لحظه من خودم مرغ نمیخواستم.
بگذریم.
کمی که بیشتر داخل شدم، دیدم داخل مغازه یک تعدادی هم صف ایستاده بودن تا در آن قسمت مخصوص مغازه مرغ خریداریداریشدهشان را پاک کنند.
من حین داخل شدن به مغازه همچنان حواسم به آن خانم چادری و دو دختر ایستاده جلوی در مغازه بود، هر چند کسی در آن لحظه به آنها توجهی نداشت. انگار آن خانومه قبل ورود من درخواستی داشته و آدمهای داخل مغازه ماجرا خبردار بودند، ولی کسی توجهی نکرده و هر کسی در مغازه سوپری مشغول خرید خودش بود. نمیدانم چنین حس و حالی به من داد. در آن لحظه هم من هم مشغول خرید خودم شدم و اجناس را نگاه کردم، یک لحظه دیدم صاحب مغازه که پیرمردی ۶۰ و ۷۰ ساله، پسری جوان را که شاگردش بود را صدا زد و همان لحظه از یخچال کناریش یک مرغ از لابهلای تعداد زیادی مرغ روی هم چیده شده، برداشت و در نایلون دستی گذاشت. پسر جوان که نزدیکش شد، پیرمرد نایلون را دستش داد و بدون اینکه جلب توجه کند اشاره کرد که به آن خانم دم در مغازه ایستاده بدهد. پسر از مغازه خارج شد و نزدیک خانوم چادری شد.
خانومه نایلونی که داخلش مرغ بود را گرفت و کنار دختر نوجوان روی صندلی چرخدار نشسته بود گذاشت به راهش ادامه داد.
بعد چند دقیقه کوتاه، من وقتی خریدم را انجام دادم و از مغازه خارج شدم، دیدم آن خانومه به همراه آن دو دختر دم در مغازه دیگری هستند.
کاری ندارم که آن دو دختر و خانومه واقعی بودن یا غیر واقعی، باند بودن یا چه، ولی از کار پیرمرد خیلی خوشم آمد. اینکه هنوز آدمهای خوب وجود دارند، حتا در روزگاری که کسی کمتر حواسش به کنار دستیاش هست. بماند که بههیچوجه به مردم جامعهام خرده نمیگیرم. چون اوضاع خوب نیست، منتها این پیرمرد یک روز قبل عید قربان، عیدش را برپا کرد و قربانیاش را نذری داد و نذرش به دست کسی که باید برسد رسید. پیرمردی که الان میتوانست در کشوری باشد که در آنجا خانه خدا را چند دور بچرخد. یا به شیطان سنگ بیاندازد. ولی در کشور خودش به هموطن و همشهری خودش خدمت میکند تا افرادی مثل این خانوم جلوی هر کس و ناکسی از روی ناچاری و بدی روزگار دست دراز نکند. پیرمردی که بدون هیچ دوربین و سرو صدایی کارش را بیسروصدا انجام داد.
در این اتفاق من کار نیکی انجام ندادم ولی در آن لحظه نظارگر یک اتفاق نیک بودم که با دو چشمم شاهدش بودم. مطمئن آن پیرمرد هم چک و قسط دارد و یا کرایه، ولی حواسش به کنار دستیاش هست.
جهان فکر نویسندهای که برای جهانی بهتر میاندیشد


