
۳۰ اردیبشهت ۱۴۰۵ نزدیک ظهر در مسیر برگشت به خانه و همزمان در مسیر پیادهرو پیشرویم خانمی میان سال و مانتویی که عینک دودی به چشم داشت و شال به سر، نزدیک منی که با گوشی همراه در حال صحبتکردن بودم شد و گفت:
– خانم میشه برام مبلغی رو کارت به کارت کنین؟
کارتش رو هم که دستش بود، نشانم داد. کمی مکث کردم، تماسم را قطع کردم و گفتم:
– چند دقیقه بعد تماس میگیرم.
کارت را از خانمه گرفتم و کنار دستگاه عابر بانکی رفتم که نزدیک مکانیکی بود. یعنی در واقع برای خود مغازه مکانیکی در آن حوالی بود که دستگاه را کنار مغازهاش بنا کرده بود. خلوت بود. هر دو کنار دستگاه ایستادیم. کارت را کشیدم و دستگاه بعد شماره کارت خواست، تکه برگهای را دستم داد و گفت:
– این شماره کارت، اسمش چیه؟
اسم و فامیلی را برایش خواندم و گفت:
– اسنپ گرفته بودم، پول نقد همرام نبود، قراره ۵۰ هزار تومن بهش کارت به کارت کنم.
مبلغ را که پرسیدم، سریع وارد کردم، با کمی تردید گفت:
– زیادی نزدین که؟ چندتا صفر داره؟ گفتم:
– درسته ۵۰۰ هزار ریال، به حروف ۵۰ هزار تومن، ببینید زیرش هم زده به حروف پنجاه هزار تومان.
کمی با دقت نگاه کرد و بعد بیخیال شد.
همینطور که پیش میرفتم و این خانم با عینک دودی نظارگر ماجرا بود. صفحه نمایش دستگاه در ادامه اطلاعات را نشان داد و میزان پول و اسم طرفی که ۵۰ هزار تومن قرار بود به آن شماره کارت منتقل شود. در دنباله کار بایستی اطلاعات را تایید میکردیم. با انگشت اشاره به روی صفحه نمایش لمسی دستگاه عابر بانک زدم. تایید که کردم رفت بخش رمز کارت. از خانمه رمز کارت را پرسیدم و بلافاصله رمز را گفت و وقتی رمز را وارد کردم، دستگاه، پیام «موجودی کافی نیست» داد. تعجب کردم.
آخر خانمه خیلی اصرار داشت که زیادی نزنی و صفراش اشتباه نشه. چیزی نگفتم. با توجه به شرایط این روزهای مردم نخواستم به رویش بیاورم.
وقتی جمله «موجودی کافی نیست» را تکرار کردم، در همان حین خودش هم بر روی صفحه نماش دستگاه دید.
کارت دیگری در دستش بود. سریع گفت، پس این کارت را امتحان کنین، کارت قبلی را بهش دادم و در کیف کارتش گذاشت.
کارت دوم را هم کشیدم و باقی مراحل را طبق کارت قبلی پیش رفتم و رقم ۵۰ هزار تومان را بر روی صفحه نمایش دستگاه با دقت وارد کردم که نکند یک وقت اشتباه کنم. جالبی ماجرا این بود که قبل اینکه ادامه کار را پیش ببرم، باز دو مرتبه خانمه تکرار کرد:
– اضافی نزنین، چون راننده اسنپه دیگه اضافه بزنی نمیتونم پیداش کنم و بقیه پول بگیرم.
گفتم: نه درسته، پنجاه هزار تومن، ببینید.
در نهایت، با تایید مراحل رفته، باز دو مرتبه با پیام «موجودی کافی نیست» مواجه شدم. پیش خودم گفتم یعنی ۵۰ هزار تومن نداره. پس خانمه چی میگه.
طوری وانمود نکردم که ببین مثلا اسنپ سوار شده، تو کارتش ۵۰ هزار تومن نیست. حتا یک لحظه به فکرم رسید خودم حساب کنم، ولی چیزی نگفتم، چون گفتم شاید خوشش نیاید. خیلی عادی بدون اینکه احساس بدی به او دست دهد، گفتم:
– این هم پیام موجودی کافی نیست داد.
کارت سوم را از کیف کوچک کارتش که در دستش داشت، درآورد. بلافاصله گفت:
-عه! اینم نداد، عجیبه پول داشت، نمیدونم چرا پول نداد.
توجه نکردم یعنی خواستم عادی برخورد کنم، البته از یک طرف میخواستم کارش زود تمام شود، و از طرف دیگر هم میخواستم به او کمک کنم.
کارت سوم را که کشیدم، رقم پول کارت به کارت و شماره کارت مقصد را دوباره وارد کردم. در این حین یک لحظه گفت:
– اون کارتهای قبلی که کشیدین، پول چند بار نره به حساب طرف.
گفتم: – نه، اصلا دو تا کارت قبلی موجودی نداشت. پیام داد، موجودی کافی نیست. خودتون دیدین که.
کارت سوم را که در دستگاه کشیدم و البته برای بار سوم، شماره کارت مقصد و رمز کارت خانمه را وارد و اطلاعات وارد شده را تایید و بالاخره ۵۰ هزار تومن کارت به کارت شد و عملیات موفقیتآمیز بود. گفتم:
-کارت به کارت شد.
کارت و تکه کاغذی که در ظاهر شماره کارت راننده اسنپ رویش با خودکار آبی نوشته شده بود را به دستش دادم و البته منتظر بودم که دستگاه رسید بدهد.
رسید را هم داد و رسید را به دستش دادم. باز دو مرتبه پرسید:
-اون دوتا کارت قبلی که کارت کشیدین، پولی نرفت که به حساب طرف، گفتم:
-نه اصلا کارتها پولی نداشت. به همین خاطر پولی رد و بدل نشد و خطا داد.
تشکر کرد و در جهت مخالف عابر پیادهرو از همدیگر جدا شدیم.
جهان فکر نویسندهای که برای جهانی بهتر میاندیشد



