
اینروزها ساعتی کوتاه از ۲۴ ساعت شبانهروز را به تایپ از روی کتاب میگذارنم. کتابی که از روی آن رونویسی میکنم نامش «شب هول» اثر «هرمز شهدادی» است. این رونویسی ویژگیهای بیشماری دارد. مهمترینش این است که باعث میشود کتاب را آهسته و پیوسته بخوانم و اینکه دقت بیشتری بر شیوه نگارش نویسنده داشتم.
بخشی از کتاب که تایپ کردم:
«اتومبیل میایستد. اسماعیل میبیند: پمپ بنزین، اتوبوس شرکت مسافربری تیبیتی، تانکر نفتکش، هوای تاریک و روشن. شب آغاز میشود و راه طولانی است. مسافران اندکاندک به چرتزدن میافتند. باد گرم کویری بر شیشه میکوبد. راننده پول بنزین را میپردازد و سوار میشود. چهل ساله است شاید. سبیل دارد و سیگار میکشد و هنگام راندن با انگشت بر لبة فرمان میزند. زمزمهای میکند که صدایش با صدای یکنواخت موتور درهم میآمیزد. از کارخانة بافندگی گذشتهاند. تا مورچه خورت راه از بیابان میگذرد. خر پشتههای خاک، بوتههای گون، و گاهوبیگاه تک درختی. طراوات و سرسبزی اصفهان، در ذهن باقی میماند. شهری بزرگ. زنی باستانی که جایی در پهنة دشت، در دامنه کوهها و بر کنارة زایندهرود، تقریباً در میانة ایران، در حد فاصل کویر و مناطق سردسیر، بر زمین ایستاده است. طبیعت در اصفهان ستمگر است. شهر را، خاصه در پائیز، به زندانی مبدل میگرداند که زندانی باستانی است. اینجا طبیعت و آدمی و تاریخ، در هم میآمیزند و نشان خویش را بر جای میگذارند. هر پارة تن ایران کوچک، تبلور ایران مادر است. شهری صنعتی که گرداگردش روستا فراگرفته است. آب و در خت فراوان دارد. اما خصیصة کویری هم در شهر هست. خاک یا غبار، یا گردباد، یا نسیمی همیشگی که بوی نا و مرداب را میپراکند، جاودانه در فضایش جاری است. تابستان گرما پوست را میسوزاند و زمستان سرما پوست را میترکاند. آب شیرین اما گچدار، میوه و سبزی فراوان اما بیماریزا. بانوی صنعتی ایران. که همیشه با شیپور کارخانه از خواب بیدار میشود و با اذان مغرب از گلدستههای مساجد به خواب میرود.»
جهان فکر نویسندهای که برای جهانی بهتر میاندیشد

