خانه / داستان نویسی / صد داستانک

صد داستانک

 در این صفحه من فرزانه کردلو می‌خواهم به مدت ۱۰۰ روز، ۱۰۰ داستانک ثبت کنم.

instagram

telegram

و امروز ۶ شهریور ماه ۱۴۰۱  اولین داستانک، یا همان داستان مینیمالم را نوشتم. امیدوارم مورد توجه شما خواننده‌ی عزیز قرار بگیرد.

 100-dastanak-short-story

 

خودکار لای دو انگشت

پیاده‌رو شلوغ بود. پروانه سعی داشت از میان جمعیت خود را خلاص کند تا به جای آرام‌تری برسد. جلوتر رفت. قدم‌هایش سریعتر شد.

ولی برای یک لحظه متوقف شد. در روبرویش دو انگشت قرار گرفت که خودکار لای آن بود.

«دو خودکار آبی»
صدای جوانی را  دوباره شنید که گفت: ازم می‌خری؟ دو خودکار آبی ۴۰۰۰ تومن.

پروانه تا به خودش آمد، پسر جوانی را مقابل خود دید که ماسک به چهره داشت. شکل و شمایل انگشتان دست آن جوان بیشتر نظرش را به خود جلب کرد. شکل انگشت‌ها غیرعادی بود. به جای ۵ انگشت سالم دو انگشت داشت. یا اینکه پنج انگشت داشت، اما دو تای آنها عادی‌تر به نظر می‌رسید و بقیه قدکوتاهتر بودند.
با خود گفت: «بایستی ترحم می‌کردم یا رد می‌شدم؟»

مصمم دست در کیفش برد و دو اسکناس ۲۰۰۰ تومانی از کیف پولش خارج کرد.

وقتی خواست ۴۰۰۰ تومان را بابت دو خودکار به پسر جوان بدهد، متوجه شد، دست دیگری که می‌خواست پول را بگیرد، یک انگشت بیشتر نداشت.

بوق ماشین

در جاده سرگردان بود. گاهی ماشینی با چند بوق زدنی از کنارش رد می‌شد. ساره بی‌توجه به این اتفاق سعی می‌کرد خود از وسط جاده دور کند، ولی فایده نداشت. این توله سگ بی‌پناه چند روز پیش مادرش را در همین جاده از دست داده بود.

ساره درکی از این بوق‌های ماشین و کلماتی که بعد از گذر از کنارش نثارش می‌شد را نداشت. به سختی رو به جلو قدم برمی‌داشت و لبانش خشک شده بود.

چند باری به کنار جاده نزدیک آبادی رفت، ولی نمی‌توانست به آن سمت جاده برود. هر آن ممکن بود ماشین‌ها با سرعتی که داشتند از رویش رد شوند.

ساره این توله سگ حدودن یک و نیم‌ماهه چیزی برای از دست دادن نداشت. بی‌پروا خود را به وسط جاده رساند. در این بین ماشینی با ضبط روشن در آن حوالی به سرعت داشت به او نزدیک می‌شد.

توله سگ طلایی رنگ هاج‌و‌واج با صدای ترمز ماشین متوقف شد. صدایی که با صدای جیغ دختری جوان همزمان بود. دختر جوان در یک چشم بر هم زدنی مانع سرعت گرفتن ماشین روبروی ساره شده بود. راننده در عین حالی که چهره برافروخته‌ای داشت، نظاره گر نزدیک شدن دختر جواب به وسط جاده بود.

ماشین‌های پشت سری مدام در حال بوق زدن بودند و این کارشان تمامی نداشت.

در آن لحظات ساره در وسط جاده بود از جایش تکان نمی‌خورد. انگار شوکه شده بود. برای لحظاتی کوتاه صفی از چند ماشین در آن جاده سوت و کور شکل گرفت که با صدای بوق‌ها همه‌ی آن سکوت در هم شکسته شد.

دختر جوان نزدیک توله سگ شد و در حالی که با یک دستش حیوان را نوازش می‌کرد با دست دیگری او را در آغوش گرفت و به داخل ماشینش برد.

از صدای ترمزی که ایجاد شد، ساره در آن لحظات داشت زیر گرفته شدن مادر را در ذهن مرور می‌کرد.
با روشن شدن ماشین. ساره داشت از مادرش دور و دورتر می‌شد.

 

بخش اورژانس

دختر جوان بی‌حال در کنار مردی که دستش را گرفته وارد بخش اورژانس شد. دختر جوان تعادل نداشت و تلو تلو می‌خورد. مرد جوان که از پرسنل بیمارستان بود، مأمور بود تا کارهای پذیرش او را انجام دهد.

بخش پذیرش: کی هست؟

مرد جوان: نمی‌دونم. مثل اینکه قرص خورده و می‌خواسته خودکشی کنه. خودش اومده.

بخش پذیرش: سریع ببر بخش مراقبت‌های ویژه. به بقیه هم اطلاع می‌دم.

بعد از یک ربع

مادری با دختر نوجوان وارد بخش اورژانس شد.

زن: دخترم اینجاست؟ لطفاً جواب بدین دخترم اینجاست؟

بخش پذیرش: اسم دخترتون چیه؟ یک ربع پیش یک خانومی را آوردن. حالش خوب نبود. اسمش لطفن بگید.

زن: بله از بیمارستان با من تماس گرفتند. دیشب کجا بوده.

بخش پذیرش اورژانس: ما چیزی نمی‌دونیم. مثل اینکه می‌خواسته خودکشی کنه.

زن: خودکشی؟!

از حال می‌رود نقش بر زمین می‌شود.

 

صدای جیغ

صدای جیغ در ساختمان مسکونی پیچید و بعد از چند لحظه صدای قدم‌هایی که به سرعت خود را از  را‌ه‌پله‌ها داشت  به پایین می‌رساند شنیده شد‌. یک ربع گذشت.

مهدیه کار داشت و بایستی بیرون می‌رفت. لباس‌هایش را پوشیدم و کیف دستی‌اش را برداشت. روسریش را سرش کرد. از واحد خودشان خارج شد.

انگار همه چیز عادی و آرام بود. به پایین راه پله‌ها که رسید

در ورودی را باز کرد که بیرون ساختمان برود. در نزدیک در  و در بیرون طاها پسر بچه‌ی ۱۱ ساله نشسته بود. پسر واحد بالایی بود.

نشستن عادی نبود.

مهدیه جلوتر رفت. آن پسرک  را دید که سرش را لای دو پایش پنهان کرده بود.  دو دست این پسربچه داشت این پنهان کردن را دو چندان نشان می‌داد.

مهدیه نزدیک شد پرسید:

طاها چرا گریه می‌کنی؟

طاها: پسربچه هق هق‌کنان گفت:

مامان و بابام داشتن دعوا می‌کردن من جیغ کشیدم و دوییدم اومدم بیرون.

 

از دایرکتور بپرسید

محمدرضا به عنوان فریلنسر چند سالی است که در دنیای اینترنت فعالیت می‌کند. به تازگی درکنار پروژه‌‌های واسطه و بی‌واسطه با یک شرکتی که در این اواخر اسمی برای خود دست‌و‌پا کرده است، وارد همکاری شده است.

او قرار است به عنوان نویسنده برای سایت این شرکت و مشتریانش مقاله بنویسد.

شرکت وقتی با او وارد همکاری شد، حرفی از قیمت و پرداختی‌ها نزد.

مدتی گذشت و خبری از نوشتن در این شرکت نبود. تا اینکه یک روز محمدرضا در کنار سایر نویسندگان قرار شد براساس موضوعاتی که تعیین شده، دو الی سه مقاله بنویسند.

محمدضا این دو، سه مقاله طی یک هفته نوشت و در اختیار مدیر و مسئول بخش محتوا قرار داد. دو ماه گذشت و یک روز دید یک فرد که از اعضای نویسندگان بود تحت عنوان دایرکتور، به او پیام داد.

او اطلاعاتی مثل حساب بانکی و … را می‌خواست تا برای نوشته‌هایی که تا حالا انجام دادیم، واریزی‌ها انجام شود.

همین طور هم شد و دو روز بعد به حساب محمدرضا مبلغی که زیاد هم نبود واریز شد.

وقتی محمدرضا خواست بداند این مقالات چگونه ارزش‌گذاری می‌شود به مدیر بخش محتوا آن شرکت پیام می‌دهد و نمی‌خواست از طریق دایرکتور و واسط برای این موضوع صحبت کند، و جوابی که از سمت این مسئول دریافت می‌کند این بود:

به دایرکتور پیام دهید به شما می‌گویند.

محمدرضا در آن لحظه با خودش فکرکرد، اگر قرار بود از دایرکتور بپرسم که از شما نمی‌‍‌پرسیدم. و دیگر پیگیر این موضوع نشد.

 

تردد ممنوع

در جنگل در حال قدم زدن بودند، صبح زود با دوستش به آنجا آمده بود. البته بیشتر کوهپیمایی بود تا قدم زدن در باغات بدون حصار. همین طور که آهسته رو به جلو قدم می‌گذاشتند، صدایی نظرش را جلب کرد. بیشتر که جلوتر رفت و دقت کرد صدای اره برقی و پشت سر آن افتادن درختان به گوش می‌رسید.

-علی تو هم می‌شنوی؟

-این صدا رو می‌گی، آره از وقتی وارد جنگل شدیم در گوشم است.

احمد با دوستش جلوتر رفتند که ببینند چه خبر است. نزدیک که شدند، دیدند که دو، سه مرد با اره برقی به جان درختان آن حوالی افتادند.

چندتایی هم تنه درخت را برید بودند و از قبل بار نیسان آبی کرده بودند.

فردی که به بقیه دستور می‌داد که چه کار کنند تا آنها را دیدند گفت: داخل باغ می‌شوید؟

احمد سریع جواب داد: بله ما کوهنوردیم. از اینجا گذر می‌کردیم، گفتیم از این قسمت هم دیدن کنیم.

-بهتر است وارد این باغ نشوید، اهالی اینجا دوست ندارند خیلی افراد غریبه در آن تردد کنند.

من نماینده آنها هستم و چند نفر از این افراد هم صاحبان این باغ‌ها هستند.

 

خانمم باردار است

مریم وارد کلینیک می‌شود. خیلی حال نداشت. اصلاً نای ایستادن هم نداشت. سریع خود را به قسمت پذیرش رساند. کلینیک آرام بود. یک نفر بود که جلوتر از او داشت ویزیت می‌شد. کارش که تمام شد و مریم خواست دفرچه بیمه‌اش را بدهد.

مردی با دفترچه بیمه جلو آمد گفت:

خانمم باردار است، اگر می‌شود من جلوتر از شما پذیرش شوم.

مریم حرفی نزد و سرش را که برگرداند زنی جوان و چادر به سر را دید که مشخص بود همسر آن آقاست. او داشت می‌رفت در روی یکی از صندلی‌های انتظار بنشیند. دختر بچه سه، چهار ساله هم کنارش بود.

مرد که کار پذیرش‌ خانمش رو به اتمام بود. در آن لحظه دو بیمار دیگر که بعد از مریم منتظر ویزیت بودند، آرام گفتند ، خانمت باردار باشد، خوب مرد حسابی صف بیایست، ما هم حال نداریم و مریض هستیم. خدا را خوش نمی‌آید. خانم شما که حالش بهتر از ماست.

 

گودالی در تاریکی

داشت چند قدمی جلوتر از سرقدم گروه کوهنوردی در تاریکی حرکت می‌کرد. وقتی قدم بعدی را خواست بردارد از روی زمین محو شد و فقط صدای جیغ بر آن حوالی طنین انداز شد.

نفر پشت سری تا به خودش بیاید خود را در لبه‌ی گودال بزرگی دید و آه و ناله‌هایی که از درون آن گودال یک‌و‌نیم متری به هوا بلند می‌شد.

سریع با نور چراغ پیشانی به عقبی‌ها اطلاع داد که اتفاق بدی افتاده. با چند بار نور انداختن متوجه شد، ندا زنده است و از درد دارد به خود می‌پیچد.

 

ثبت افکار

یک برگه از برنامه ورد را باز کرد تا بنویسد. در ابتدا هر چقدر تلاش کرد، حرفی برای گفتن و سیاه کردن آن یک برگه سفید هم نداشت. برگه‌ی سفید روبرویش بود.

تا اینکه بعد از دقایقی تصمیم گرفت هر چه در آن لحظه بر افکار و خیالاتش نقش می‌بندد را روی برگه کاغذ ورد بیاورد. وقتی همین طور که افکار با عجله از ذهنش خارج می‌شدند و بر صفحات ورد ثبت می‌شدند، گره‌های ذهنش از هم باز می‌شدند تا کلمات و جملات بیشتری در ثبت احوالش شناسنامه‌دار شوند.

 

خوابی که هوشیاری نداشت

مهتاب وقتی آن روز صبح بیدار شد، صبحی که مثل همیشه نبود. در حالی که کنار مادرش به خواب رفته بود. از صدای خُر خُر‌های مادرش از جا پرید. بایستی مادرش را بیدار می‌کرد. چون این حالت در خواب برای او خوب نبود.

چند باری تلاش کرد که او را بیدار کند، ولی مادرش بیدار نمی‌شد.  حسابی دستپاچه شده بود.

از اتاق بیرون رفت تا پدرش و برادرش را صدا بزند.

با بابا گفتن از اتاق خواب خارج شد. به حال رسید. پدرش هم حال و روز خوبی نداشت. شب شب کم کم داشت را به صبح می‌داد.

پدرش تا صدای مهتاب را شنید سریع از جایش بلند شد و به سمت او رفت.

-چی شده؟ آروم باش عزیزم.

– مهتاب اشک در چمانش حلقه زده بود، نمی‌توانست حرف بزند. پدر و مهتاب برای یک لحظه بر هم خیره شدند. علی سمت اتاق همسرش رفت. همسرش خواب بود، ولی خوابی که خواب نبود، صدای خُر خُر کردنش در گوشهایش پیچید. او می‌دانست که این برای همسرش خوب نیست و در چنین حالتی بایستی او را بیدار می‌کرد.

چند باری مهناز را صدا کرد.

-مهناز مهناز مهناز

فایده نداشت.

مهتاب ۱۱ ساله همین طور کنار در اتاق ایستاده بود و آرام آرام اشک می‌ریخت. مهرداد برادرش که دو سالی از او بزرگتر بود هم از اتاقش به آنها ملحق شد. وقتی اشک‌ها و سروصداهای پدرش را شنید که مادرش را صدا می‌کند، به سمت تخت مادرش در اتاق رفت. به همراه پدرش تلاش می‌کرد مادرش را بیدار کند. فایده نداشت.

پدرش چند بار به صورتش زد و بد همسرش را جابجا کرد، ولی خُر خُرها قطع نمی‌شدند.

پدرش سریع گوشی‌اش را برداشت تا به اورژانس خبر دهد.

شماره‌ها‌ی گوشی را چند باری جا به جا گرفت. در حال خودش نبود. تا اینکه توانست اورژانس را بگیرد.

تمام خودش را جمع و جور کرد تا آدرس خانه را بگوید.

گوشی را قطع کرد. نمی‌توانست دست روی دست بگذارد، چون همسرش داشت از دست می‌رفت.

به مهرداد گفت، بایستی او را به بیمارستان برسانیم. نمی‌توانیم منتظر آمبولانس بمانیم.

سعی کردن همسرش را بلند کرد. بغلش کرد تا او را به سمت حیاط خانه که ماشینش بود برساند.

مهرداد و متاب همین طور گریه‌کنان نظاره گر صحنه بودند.

مهتاب و مهرداد بلافاصله با سوار شدن و روشن شدن ماشین، سوار ماشین شدند.

در راه مهرداد و مهتاب در صندلی عقب نشسته بودند و در حالی که مادر را در بغل داشتند، به همراه پدر داشتند خود را به بیمارستان نزدیک خانه می‌رساندند.

همین که رسیدند تازه هوا روشن شده بود و بیمارستان خلوت بود. علی سریع خود را به پذیرش رساند و داد و بیداد کرد تا بالاخره چند تا از پرستارها به سمتش رفتند.

-آقای داد نزنید، اینجا بیمارستان.

-کمکش کنید، داره می‌میره. تورو خدا. التماس‌تون میکنم.

-کی رو؟ آقا آروم باشید.

در این لحظه مهرداد با گریه وارد بخش انتظار اورژانس بیمارستان شد.

بابا، مامان مامان ….

علی به سمت صدای مهرداد برگشت، اتفاقی افتاده بود. بی‌هیچ حرف و کلامی  به سمت ماشین در بیرون دوید.

دخترش را در ماشین دید که در حالی که همسرش را در آغوش داشت همین طور گلوله گلوله اشک می‌ریخت.

نمی‌توانست قدم از قدم بردارد. وقتی خود را رساند، دیگر هیچ صدایی نبود.  در یک نگاه هم دخترش را دید که همینطور اشک می‌ریخت و مهنازی که دیگر در این دنیا نبود. بدنش سرد بود.

در آن لحظه برای اولین و آخرین بار اشکی بود که از چشمانش سراریز شد و تمامی نداشت. با تمام توان همسرش را صدا می‌زد. ولی فایده نداشت. چند نفر از کادر بیمارستان دورش جمع شدند تا کمکی کنند، ولی فایده نداشت.

 

جوی آب خیابان

لاله همین‌طور داشت رو به جلو از پیاده‌رو نزدیک خانه‌شان به سمت خانه  قدم می‌گذاشت. یک لحظه چشمش به جنازه‌ی بچه گربه‌‌ی بانمکی که چند روز پیش در محله‌شان این‌ طرف و آن طرف می‌دوید، افتاد.

 

حال و احوالش دگرگون شد.

 

بچه گربه‌ای که چند روز پیش غیبش زده بود، الان در جوی آب خیابان نمایان شد. خیابانی که به جهت سرعت زیاد ماشین‌ها از این  نوع قربانی‌های بی‌زبان کم به خود ندیده است.

 

آبی که قطع شد

صبح یک روز جمعه بود. مرد شیلنگ را به دست گرفته بود. او در کوچه داشت ماشینش را می‌شست. وسط‌های شستن ماشین بود و رادیو ماشین هم روشن بود. به اخبار ساعت ۹ رسید.

گوینده همین‌طور داشت خبرهای کوتاه را اعلام می‌کرد تا اینکه به خبری از کمبود آب در جای جای ایران رسید. اینکه این روزها برخی از شهرها با قطعی آب و کم آبی مواجه شدند، لطفن در مصرف آب صرفه جویی کنید.

مرد داشت زیر لب برای خود آواز می‌خواند  و بی‌توجه و بی‌خبر از اخبار پخش شده از رادیو بود.

در این لحظه صدای مرد به گوش رسید. داشت  با گوشی از اهالی خانه می‌پرسید:

-آب رو شماها قطع کردید؟ داشتم ماشین رو می‌شستم، آب شیلنگ یک مرتبه قطع شد.

 

من اولین بارم هست

وقتی به مکان مورد نظر رسید، تابلوهای مورد نظر را برای آن ساختمان برای چند باری از نظر گذراند. از در ورودی وارد ساختمان شد و روبرویش راه پله‌ای بود که او را به واحد مورد نظر هدایت می‌کرد. ساختمان پزشکان مورد نظر قدیمی بود آسانسور نداشت.

 

به واحدی که کنار بنرس تبلیغ دمتر پوست بود، بدون اینکه به دیگر واحدها سری بزند. وارد که شد نیمه شلوغ بود، منشی داشت با مراجعه‌کننده قبلی صحبت می‌کرد. در این تلفن مطب به صدا درآمد.

 

مریم فرصتی برایش فراهم شد تا از مارجعه‌کننده‌ای که کنار دستش بود چند لحظه‌ی پیش داشت با منشی صحبت می‌کرد چند لحظه هم صحبت شود.

 

شما قلاً هم آمدید و راضی هستید؟

-من اولین جلسه‌ام هست. شما؟

– مریم سریع گفت: عه من هم اولین جلسه‌ام هست آمدم ببینید چطور دکتری است.

مریم پرسید: شما برای پوست صورت‌تان آمدید درسته؟

-دختر جوان با خنده‌ای که بر لب داشت، گفت نه اینجا مطب متخصص زنان است نه پوست. پوست روبرویی است.

مریم با خنده گفت، وای اشتباهی آمدم.

دختر جوان گفت: برید  واخد روبرو

اتاق روبرویی بسته بود. در زد و وارد. هیچ چیز نداشت و خالی بود. انگار تعمیرات بود. یک لحظه خانمی از یکی از اتاق‌ها خارج شد. گفت: بله بفرمایید؟

اینجا مطب دکتر … ؟

بله ولی محلش‌ را تغییر داده. این کارت را بگیرید و آدرس جدید بر روی آن درج شده است.

 

قبض برق

چند پیام به گوشی‌اش آمد.  فرصت نداشت پیام‌ها را باز کند. وقتی پیام‌های گوشی را قبل اینکه باز کند و ببیند، گذری رصد کرد. پیامی از اداره برق بود. مثل اینکه قبض برق بود که جدیدن به گوشی پیام می‌شد. دوست نداشت باز کند. چون فکر می‌کرد هزینه‌‌ای ثبت شده و بایستی پرداخت کند و او فعلن پولی برای آن نداشت.

شب شد و وقتی فرصتی پیدا کرد. به سراغ پیامی که از اداره برق آمده بود رفت. باز کرد. وقتی باز کرد دید نوشته به دلیل صرفه جویی در مصرف برق هزینه این ماه شما صفر شده است و تشکر.

instagram- jahanfekr

درباره‌ی فرزانه

حتما ببینید

100- dastan- story- writting

داستانویسی

حدوداً ۲ هفته‌ای است که در دوره‌ای  آنلاین به نام ۱۰۰ داستان شرکت کردم که …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.