خانه / داستان نویسی / میشه یک کتاب ازم بگیرین؟

میشه یک کتاب ازم بگیرین؟

instagram
telegram
نزدیک های ظهر بود. زنگ در  محل کار فاطمه به صدا در آمد. برادر فاطمه که نزدیک در بود رفت که در را باز کند. وقتی در را باز کرد با دختری قد بلند و ماسک به دهان زده روبرو شد.
-سلام چند لحظه وقت دارید؟
– سلام بله بفرمایید
دختر قد بلندی در حالی که یک کیف هم بر روی شانه اش داشت، با ماسک روی دهان شروع به صحبت می کند.
-موسسه ما کتاب های به روز و پرفروش می فروشه. من هم چند تا کتاب همراهم هست. اگر می خواید در بیارم نشون تون بدم که اگر خواستید تهیه اش کنید.
محسن برای لحظه مکث می کند و می گوید یک چند لحظه صبر کنید. بعد چند قدم به عقب برگشتن نزدیک در اتاق فاطمه می شود. فاطمه که این گفتگوها را شنیده خودش سریع به سمت در ورودی نزدیک می شود.
محسن که متوجه آمدن فاطمه می شود، بی هیچ حرف و سخنی به سراغ کارها در اتاق کارش می رود.
فاطمه نزدیک در نیمه باز دفتر می شود. دختر کتابفروش را از نزدیک ملاقات می کند.
با سلام و احوالپرسی دختر دوباره سوالش را مطرح می کند؟ نفس نفس زنان صحبت می کند،–من چند تا کتاب برای فروش دارم اگر مایل باشید نشون تون بدم.
-بله حتما بفرمایید داخل.
دختر جوان با آن که ماسک بر چهره داشت از این استقبال گرم خوشحال می شود و هر دو وارد اتاق کار فاطمه می شوند.
فاطمه بدون اینکه بگوید بخشی از کارش نویسندگیست و عاشق کتاب، منتظر می ماند تا کتاب ها را برایش رونمایی کند. از طرفی این ماه قصد خرید کتاب را نداشت.
book
دختر چند جلد کتاب از کیفش بیرون می آورد و برای هر یک توضیحاتی میدهد. مشخص بود که همه کتاب ها را خوانده است.
-این کتاب پدر پولدار من پدر بی پول من(نوشته
رابرت کیوساکی)
-ملت عشق (الیف شافاک)
-شازده کوچولو
-مردی به نام اوه
سقوط اثر کارمو
و…همین طور که دختر کتابفروش کتاب ها را به فاطمه میداد و پشت بندش توضیحاتی برایش ضمیمه می کرد. او هم یا می گفت دارم یا اینکه خوانده ام. انگار دختر نا امید شده بود.
در این میان دو کتاب نظر فاطمه را به خود جلب کرد.
کتاب رمان شب های روشن اثر داستایوفسکی و نیز جنس ضعیف نوشته اوریانا فالاچی کتاب های انتخابی بودند.
دختر که نشان دادن کتاب ها و معرفی آنها را به پایان رساند. بی آنکه چیزی بگوید مشغول جمع کردن کتابها از رو میز شد.
در این لحظه فاطمه قیمت دو کتاب انتخابی را پرسید.
-کارت خوان دارید؟
-نه ندارم(البته با خوشحالی از اینکه مشتری برای کتابهایش پیدا شده) در ادامه گفت پول نقدم میشه.
-نه متاسفانه پول نقد ندارم
-دخترک کتابفروش سریع گفت از طریق همراه بانک هم می تونید
فاطمه سریع به سمت گوشیش رفت و برنامه را باز کرد و شماره شانزده رقمی را پرسید و مبلغ را به حساب دختر واریز کرد.
دخترک که سر از پا نمی شناخت خوشحال بود.
-امیدوارم کتاب هایی که ازم گرفتید برایتون مفید باشه
-حتما همین طورهدر حین رفتن از فاطمه پرسید:
-ببخشید واحدهای دیگه هم تو این ساختمون هستند که کتاب بخوان.
-نمی دونم راستش بایستی درشون بزنید، زیاد اطلاع ندارم.
بعد از خداحافظی دختر جوان از دفتر کار فاطمه خارج شد.در این لحظه فاطمه فکر کرد، این روزها همه به نوعی دارند برای چرخاندن زندکی خود تلاش می کنند(در دلش دعایی کرد امیدوارم امروز کتاب هایی زیادی بفروشد).

instagram- jahanfekr

درباره‌ی فرزانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *